عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

رابطه ی بابا و عسل خانم

سلام به همه ی عزیزای دلم میخوام از رابطه ی پدر و دختری عاشقانه و زیبایی که بین عسل و بابا وجود داره که دنیای بچه گانه ی عسل رو زیباتر کرده براتون بگم.  عسل از همان روز های اول تولدش دختر بودنش رو نشون داد. بابا هر زمان که به خونه میاد عسل رو بغل میکنه و این کارش به عسل انرژی مثبت میده. بابا وقتی عسل رو بغل میکنه و تو بغلش اونو تکون میده براش شعر میخونه. چون عسل با این کار آروم میشه. بابا همیشه به عسل اجازه میده که روی سنه ش بخوابه . چون میدونه که براش دنیای جدیدی هست. بابا همیشه عسل رو به دنیای خودش راه میده. و بهش اجازه میده که وقتی صورتش رو اصلاح میکنه یا کار میکنه یا حتی موقع استراحت اونو بب...
15 شهريور 1392

دیدار عسلی با عرفان

سلام به همه ی دوستای عزیزم امیدوارم که خوب خوب باشین.  ما هم حسابی خوبیم و کاملا شارژ شدیم.  روز چهار شنبه مهمونامون (خواهر بزرگم) اومدن خونمون  و حسابی خوش گذشت بهمون. اوایل که عسل و عرفان و مائده با هم خوب بودن و قشنگ باهم بازی میکردن. واااااااای یکم که گذشت داد و بیداد شون خونه رو برداشت و همش با هم دعوا میکردن. عرفان همش اتاق عسل رو بهم میریخت و عسل هم که اصلا طاقت ریخت و پاش رو نداره همش عصبی میشد و میگفت مامان چرا زنگ زدی عرفان بیاد. بعد یه مدت با هم دوست میشدن. واقعا که چه دنیای قشنگی دارن این بچه ها.  خلاصه روز اول این طوری سپری شد. فردای اون روز رفتیم بیرون واسه خرید که من یه لب...
15 شهريور 1392

دخمل مامان عشق میوه

سلام به همه ی دوست جونیای خودم خوبییییییییییییین؟ ما هم خیلی خوبیم. دخمل مامان عشق میوه داره. همه ی میوه هارو دوست داره و خیلی خوب میخوره و من از این بابت خیلی خوشحالم. نوش جونت بشه نفس مامان. بابا هم همیشه زحمت میکشه و یخچالمون رو پر از میوه میکنه. منم همیشه میوه هارو میشورم و میذارم یخچال تا عسل مامان راحت باشه .  دردت بجونم بخوره.  دخملی انگور بی هسته دوست داره و بابا امروز براش خریده و من فکر کنم عسل نزدیک نیم کیلوشو الان خورد. البته نوش جونش بشه نفسم. امروزم مهمون داریم قراره نفس خاله بیاد. عرفان کوچولوی خودم. تا یه ساعت دیگه میرسن و منم خیلی خوشحالم.  ازش عکس میگیرم و تو پست بعدی براتون میذا...
13 شهريور 1392

عسل من دیگه گریه نمیکنه

سلام به همه ی دوست جونای خودم امشب رفتیم پارک تا عسل بازی کنه. عسل همیشه موقع برگشتن از پارک گریه میکنه.  خب به نظر من طبیعیه . ولی به هر حال آدم ناراحت میشه می بینه بچه ش گریه میکنه. ولی امشب عسل من همش میخندید هم به ما خوش گذشت هم به عسل.  ما هم با بابا تصمیم گرفتیم تشویقش کنیم.  وقتی که میخواستیم از شهر بازی خارج بشیم بابا وقتی دید عسلی گریه نمیکنه یهو به عسل گفت حالا که گریه نمیکنی بریم یدونه هم قطار سوار شو  نمیدونین که دخملی چقدر ذوق کرده بود. فکر کنم از همه بیشتر عسل خوشحال بود. فداش بشم من زندگیمه به خدا             ...
11 شهريور 1392

دخمل با هوش مامان

سلام به همه ی عزیزای دلم خوبییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم همگی خوب خوبیم. بابا برا عسل چند تا نرم افزار اموزشی خریده که عسل عاشقشون شده فداش بشه مامان یه نرم افزار میشا و کوشا هم گرفتیم که عسل وقتی اسمشو یادش میره میگه میشان موشان خلاصه خیلی براش خوبه و بهش خیلی کمک کرده. تا بتونم از این نرم افزارای آموزشی براش میگیرم. چون هم خیلی سرگرم شده هم خیلی بهشون علاقه داره.   اینم عکسای نازگل خانم خونه ی ما            دخمل مامان داره بازی میکنه.          اینم برچسب هایی که دوست داره زده به دیوار کنار خودش که همیشه ببیندشون. &nbs...
11 شهريور 1392

این روزها احوالات ما

سلام به همه ی دوستای عزیزم بازم تاخیر داشتم شرمنده رفته بودیم تبریز و دست داداشی رو باز کردیم.   خدارو شکر که الان حالش خوبه خوبه.  فط یکم دستش خشک شده که اونم دکتر گفته با ماساژ خوب میشه. عسل ما هم خوبه و حسابی بلا شده. پنج شنبه 92/07/06 با یکی از همکارای بابا رفته بودی گردش البته خانوادگی. که حسابی هم بهمون خوش گذشت. بعدشم برا شام رفتیم خونه ی اونا که بابا و عمو اشکان برا شام فلافل گرفتن و اونو هم نوش جان کردیم. جای همه ی دوستان سبز فردای اون روز قرار بود که بنده به سفارش آقا اشکان آش بپزم اولش میترسیدم بد بشه ولی خیلی خوب شده بود. عصر با هم رفتیم طرفای یکی از سد های نزدیک میانه. که خ...
11 شهريور 1392

شیرین زبونیهای فندقمون

سلام و هزار تا سلام به همه ی دوستای گلم خوبیـــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم خیلی خوبیم و حسابی خوشیم. امیدوارم که همه ی شما هم همیشه خوب و خوش و سلامت باشین. دیروز عسل خانم هوس شیرینی کرد و رفتیم بیرون تا برالش شیرینی بخریم. فداش بشم من انقدر این باب اسفنجی رو دوست داره  که همه چی رو به اون ربط میده دلش شیرینی لطیفه میخواست. اومده میگه مامان من شیرینی همبرگری خامه ای میخوام. مثل بابا اسفنجی یه عالمه بغلش کردم و تو همون مغازه چلوندمش و بوس بارونش کردم نفسمو. اون روزم رفتیم مغازه و یه عروسک کیتی بغل کرده و بوسش کرده بابا هم طاقت نیاورد و زودی براش خرید با اینکه یکی از همون عروسک رو داشت خلاصه این عسل خانم...
26 مرداد 1392

حرف حرف حرف

سلام به همه ی دوستای گلم خوبییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازگیا این فسقل خانم ما بازم شروع کرده به حرف زدن اونم از نوع خیلی زیادش. انقدر حرف میزنه که بیا و ببین. بین هر یه کلمه هم یه بار میگه خب. مثلا میخواد بگه مامان من آب میخوام میگه: مامان خب من خب آب خب میخوام. ماشاالله به این همه انرژی. میگم چرا بچه ها خسته نمی شن آخه. خلاصه بلا شده فوق العاده دختر باادبی شده.  البته با ادب بود با ادب تر شده. همه ی زندگیه منو باباشه این دختر. تازگیا ازمون نی نی میخواد . البته برا خودش میخواد که خودش بزرگش کنه. تازگیا هم یاد گرفته که با عروسکاش خاله بازی کنه و چطور خوشو سر گرم کنه. الانم چند تا از عکساشو...
21 مرداد 1392

بالاخره تشریف آوردیم

سلام به همه ی دوستای گل خودم خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما بالاخره پس از یه مدت اومدیم.    اول از همه از همه ی دوستای گلم یه دنیا ممنون که جویای حالمون بودن. بعدشم به همه بگم که عسلی حالش کاملا خوب خوب شده. بعدشم که تبریز بودیم و وقت نمیشد زیاد بیام و آپ کنم.  روز عید فطرم که مهمون داشتیم یه عالمه و خونمون حسابی شلوغ بود.  ولی واقعا خوش گذشت و همه چی عالی بود. تولد دختر گلم هم چون مصادف با شب قدر بود به خاطر همین یه جشن خودمونی بین خانوادهامون گرفتیم.     ولی دختر گلم کاملا قانع بود .  زندگی کاملا وفق مراده و همه چی آرومه. خیلی دوست...
19 مرداد 1392